به نام خداهر روز از پنجره اتاق اداره ام که به بیرون گاه می کنم، آدمهای زیادی را با لباس ها و رنگ موهای مختلف میبینم. شیشه اتاقم تیره است و از بیرون دید ندارد. اما من به خوبی میتوانم مردم را برانداز کنم. گاهی دختر و پسری پشت این پنجره می نشینند و تا مدتها با هم صحبت می کنند و یا از هم بوسه میگیرند. و یا دختری که برای درست کردن موهایش جلوی پنجره اتاق من دقیقا یکمتر با فاصله از صورت من عقب و جلو می رود. و یا پسر جوانی که با تلفن همراهش ور می رود که می نشیند سیگاری می کشد و می رود. گاهی هم نیم ساعت می نشیند و با دختری که آنسوی خط هست صحبت می کند یا دعوا میکند، یا منت کشی می کند و یا یک قرار ملاقات را هماهنگ میکند. هیچوقت یادم نمی رود که پیرمرد آرام پشت پنجره نشست و شروع کرد به گریه کردن. نمیدانم مشکلش چه بود اما قبلش بلند بلند با تلفن همراه صحبت می کرد و بعد نشست و کلی گریه کرد و گذاشت و رفت. و یا مرد میانسالی که با همسرش بر سر میهمانی دیشب دعوا میکرد. که چرا فلان صحبت را کرده و یا فلان قیافه را بخود گرفته بوده و یا اینکه چرا موقع شام دیر بر سر میز شام امده و دیگران معطل کرده است بحث می کردند. یکبار هم مردی که حدود 60 سال داشت به خیال خودش که گوشه دنجی را پیدا کرده سرش را به لبه پنجره گذاشته بود و میگفت عزیزم من نمی دانم یا امشب یا هیچ وقت!!! یک روز هم یک مرد تقریبا 45 ساله ای که پشت فرمان خودروی خود نشسته بود و به گمان اینکه دیده نمیشود فیلم مستهجن نگاه میکرد و خودارضایی می کرد. و یا مرد تقریبا سی ساله که زباله جمع آوری می کرد شیر آب جلوی پنجره اتاق مرا باز کرده بود داشت سر رو صورتش را میسشت، دیر به سراغش رفته بودم همانجا کارخرابی میرد و فلنگ را می بست، خوشبختانه آنروز حواسم بود
برچسب:
نویسنده: دانیال اسدیپور